سلام به همه که دوسم دارن و داشتن و بهم تبریک گفتن... من امروز تولدمه و یکساله شدم...البته ساعت16:40 دقیقه بدنیا اومدم و اونوقت یه سالم کامل میشه... جای همتون خالی دیشب عزیزم و آقاجونم با دوتا عموها و یکی از عمه هام اومده بودن خونمون و برام جشن گرفتن... خیلی ازم عکس گرفتن و جاتون خیلی خالی کیک هم خوردیم!!! بابایی هرکاری کرد نتونست عکسای دیشب و بذاره ولی چند تا عکس که از قبل ازم گرفته بودن و گذاشته... ببخشید باباییم و ! تقصیر این رم ریدر و دوربینه که خراب شدن! همتون و دوست دارم و منتظر نظراتون میمونم...



سلاممممممممم!!!!
سلام به خاله ها، عمه ها، دایی ها و عموها... همه خوبین؟
من فردا یه سالم میشه!!!!
هوررررررررررررااااااااااااااا !!! 6 ماهی میشه بابا و مامان واسم پست جدید نذاشتن!
نه به اون اولاش که هی زود زود مطلب میذاشتن نه به الآن!!! حالا خوبه همین یه دونه نی نی و دارن!!!
یه وقت فکر نکنین دوسم ندارنا!! نه ! دوسم دارن!
دندون درآوردنم و تاتی تاتی راه رفتنم و، شکل عوض کردنم و ، مریض شدنم و... همه اینا رو ننوشتن!!! ولی الآن 5 تا دندون دارم!! عکسام و هی نذاشتن که اگه الآن من و ببینین دیگه من و نمیشناسین!! امشب شب تولدمه! اولین تولدم! یادتونه پارسال همچین روزی باباییم تو پیامرسان یه مطلب گذاشت که واسه من و مامانیم دعا کنین؟ چقدر زود میگذره ها!!!!
الآن باباییمه که داره واسم پست جدید میذاره و مامانی دسترسی به نت نداره! شاید چند روز دیگه مامانی هم اومد و از همه بخاطر تبریکشون تشکر کرد.... این عکس زیرم مال ماه پیشه... بابایی قول میده که عکسام و بیاره و توی وبلاگم بذاره!!! همتون و دوست دارم!!!

سلام... سلام به همه دوستای هم سن و سال خودم که بابا ماماناشون واسشون مطلب میذارن و سلام به همه خاله ها و عمه ها و دایی ها و عموها که خیلی دوسشون دارم...
من و که یادتون نرفته؟ هستی مامان مجتبی!!! خیلی وقته مامان و بابام مطلب جدید واسم نذاشتن ولی گفتم به مناسبت میلاد صاحب اسمم امام حسن مجتبی بیان و حرفام و بنویسن....
سال پیش بود که میلاد امام حسن مجتبی برام دعا میکردن که اگه سالم بدنیا بیام اسمم و به نام گل پسر حضرت زهرا بذارن... از اولش نذر کرده بودن اگه نی نی شون پسر باشه اسمش و بذارن مجتبی... دیروز من شش ماهم شد!! درست شب میلاد آقای اسمم!! با اینکه دیروز واکسن شش ماهگیم و زده بودم و یه کم تب کرده بودم و هرچند ساعت یکی از اون گریه های وحشتناکم و میکردم، ولی شب که رفتیم هیأت، یواش بغل باباییم نشستم و آروم به شعرای مداح گوش میدادم... یه شعر قشنگی هم وسطاش خوند که : "هر کسی مجتبی داره، روزه نمازش قبوله"...
مارو هم میگفت؟؟؟؟
چند شب قبل وقتی مداح روضه علی اصغر امام حسین و میخوند، همش فکر بابام این بود که اگه پسر شش ماهه اش تشنه اش باشه و آب نباشه!!! گریه کنه تا اینکه از بی حالی صدای گریه اش هم شنیده نشه، یا اتفاقی بیافته و مامانش اونجا نباشه... نمیدونم! گاهی که واسم لالایی میخونه واسم شعرا و لالایی های حضرت علی اصغر و میخونه و منم آروم میشم! حالا من شش ماهم شده! میخوام دخیل ببندم به دو تا قنداقه پر نور... قنداقه امام حسن مجتبی و قنداقه علی اصغر امام حسین!!! همیشه مامان و بابام دعام میکنن که انشاالله بیمه این دوتا آقا بشم!
خدایا به حرمت صاحب اسمم، منم جزء بنده های برگزیده خودت قرار بده ! و به به حرمت مظلومیت شش ماهه کربلا منم جزء یاران امام زمان و منتقمین خون پاک شهدای کربلا قرار بده!
همتون و دوست دارم و منتظر نوشته های قشنگتون میمونم... شما هم برای ما نی نی ها دعا کنیدا !!!

سلام مامانی... سلام بهترین و ومهربونترینم... به بابایی گفتم اینا رو از زبون من بنویسه... مامان جونی چه شبایی که نخوابیدی و چه شبایی که لحظه به لحظه من و به آغوش گرمت گرفتی تا بدونم یه کوه مهربونی و عاطفه پشت سرمه که بهش تکیه کردم... بایدم آروم بشم و آروم بخندم... امروز من 3 ماه و 9 روزه که مزه محبتات و میچشم و هرشب تو بغلت به خواب میرم! صبح و شب که نازم میدی و منم بهت میخندم میدونی چی میگم؟ با هر خنده ام میگم خدایا شکرت که چنین مامان خوب و مهربونی بهم دادی... میگم میخندم که خستگی هات در بره ... میگم : دوستت دارم مامان گلم!! امسال اولین سالیه که واست هم روز زنه و هم روز مادر! من با زبون خنده هام بهت میگم مامانی روزت مبارک!!! از خدا میخوام که سالها سایه مهربونت روی سرم باشه ...


سلام به همه خاله ها و عموها، دایی ها و عمه ها!! من امروز 18 روزه شدم .تو این چند روز سرم شلوغ بود که نتونستم بیام بهتون سر بزنم. بیشتر مهمونا تا حالا اومدن و هستی مامان مجتبی رو دیدن. تازه دو روز پیشم رفته بودم پیش آقای دکتر تا من و معاینه کنه و تازه اوف هم شدم. مامان و بابا عکسام و دادن یکی دو نفر نقاشی کنن بعد بذارن تو وبم. نظر یادتون نره ها! از همتون که برام پیام گذاشتین ممنونم.








